خواننده : مصطفی عابدی

متن ترانه :
چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی

من خاكم و من گردم من اشكم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی
خواهم كه ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

ای شاهد افلاكی در مستی و در پاكی
من چشم ترا مانم تو اشك مرا مانی

در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی

از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغی كه نمی بینی دردی كه نمی دانی
ای چشم رهی سویت كو چشم رهی جویت
روی از من سر گردان شاید كه نگردانی

مرتبط با این